تبلیغات
هیئت ورزش و جوانان روستای گنبذ - کی چی داره ؟

هیئت ورزش و جوانان روستای گنبذ - کی چی داره ؟

امر به ورزش امر به معروف است. (مقام معظم رهبری)

امر به ورزش امر به معروف است. (مقام معظم رهبری)

هیئت ورزش و جوانان روستای گنبذ - کی چی داره ؟ امر به ورزش امر به معروف است. (مقام معظم رهبری)
اون روزها خبری از چیپس و پفک نبود های بای که اصلا نبود لوسی که جای خود داره . اگه هم بود ما ازش بی خبر بودیم . اصولا دکانی نبود مغازه ای نبود که سرش به کلاهش بره و برای ما چیپس و پفک و دیش دیش و دایتی و های بای و لوسی و همه چی بیاره چه برسد به سوپر مارکت و هایپر مارکت
خونه پرش یه ادویه فروش دوره گردی بود که بهش میگفتن حاجی خرفروش خدمت نرفته . وقتی میخواست بساط کنه از ترس اینکه مامورا نیان و گیر بیفته و ببرنش سربازی بساطش رو نصف و نیمه پهن میکرد تا اگه یه شیرپاک خورده برای تفریح میگفت مامورا اومدن بی هیچ معطلی جمع کنه و بریزه توی کیسه اش و راه روستاهای بالا دست رو پیش بگیره و اغلب اوقات هم خبری از به اصطلاح ژاندارم ها هم نبود. 
از حاجی خر فروش که بگذریم بعدها توی تنها دکان روستا که به همت حاجی بلالی افتتاح شده بود به جز واشر زودپز و تور چراغ توری و فتیله والور و چند تا کیسه حنا و شامپو خمره ای های داروگر و صابون  سفیدهای خاک خورده به زور چند تایی آدامس خروس نشان پیدا می شدکه اونا هم بس که خاک خورده و سفت بودن که بابت فیض بردن از هر کدومشان گاه می بایست درد دندون هم به جون میخریدیم . 
همون روزهایی که تلویزیون های سیاه و سفید پارس و توشیبا سروری میکردن و روزی تنها چند ساعت برنامه داشتن که محبوبترینشون برنامه کودکی بود که خانم رضایی مجری اش بود و قبل اینکه شروع بشه یه نقاشی متحرک می اومد که روش یه صدایی میکس کرده بودن که میگفت بق بق بق بق بق بقو . 
همون روزهایی که آرزوهای ما به شرط حیات باطری ها و خوش قولی راننده مینی بوس ها برآورده می شدن . همون روزهایی که وقتی غروب ها ماشین می اومد سریعتر از  اوسین بولت می دویدیم که خودمون رو به ماشین برسونیم و از راننده بپرسیم باطری تلویزیون ما رو برگردونده یا نه اگه جواب مثبت بود که از خوشی دادمون به هفت آسمون می رسید ولی اگه خدای نکرده میگفت نه همونجا پای پله مینی بوس چنان خشکمون میزد که نای راه رفتن نداشتیم به جای باطری خودمون رو با فرقون میبردن خونه و سقف آرزوهامون رو سرمون خراب می شد و باید یک روز دیگه صبر میکردیم که شاید فردا بیاید. 
آره اون رزها روزهای دهه شصتیها بود . روزهایی که اگه چیپس و پفک و های بای و دیش دیش و لوسی و سالار نبود عوضش تا دلت بخواد "دنه نار" و "ملکک" و " جیگریز" و "پیرمچلوک " و  " پیش بینه" و ... بود و همه اش هم ارگانیک بود و نه سم و نه کود شیمیایی به خوردشان رفته بود . کاملا سالم سالم رشد کرده بودن . عوارضی هم نداشتن نه چاق کننده بودن نه اشتهار رو کور میکردن تازه سرشار از انرژی هم بودن و از همه مهمتر حاصل دست رنج خودمون بود و نون از بازوی خودمون میخوردیم و نه از جیب بابامون . اصولا اون روزها پول توجیبی نبود تازه اگه هم بود کجا خرجش میکردیم؟
ته ته آرزوهای اون روزهای ما این بود که یک روز که بابامون کفش و کلاه کرده بود بره شهر خیلی سر حال باشه و ما رو با خودش ببره شهر. برای رسیدن اون روز که بابتش کلی باج داده بودیم و هزار کار کرده بودیم کلی نقشه آمده داشتیم و کلی آرزو ردیف که بیا و ببین.
ولی همه اش خیال خام بود چون اگه می شد و اگه ما رو می برد نهایتش دور فلکه فلسطین یه بستنی برامون می خرید و ختم ماجرا و در بقیه آرزوهامون رو هم گل می گرفت که باد خور نشه.
اما بریم سر حرف خودمون. همون داشته های دوران کودکی که بچه های امروزی با یه مشت چیپس و پفک و .... سودا کردن و انگاری یوسف به زر ناسره بفروخته اند.
 امسال به گمونم  آیش گندم دیم سرتخت بالا باشه ولی برای ما فرقی نداشت بالا یا پائین بودنش ما مرد عمل بودیم و دور و نزدیکش ما رو ناامید نمیکرد . وقتش که میشد دقیقا مثل همین روزهای اوایل اردیبهشت شال و کلاه میکردیم و قول و قرار می گذاشتیم و راه بیابون رو پیش میگرفتیم و سری به آسمون به قصد روزی حلال .
یادمه اون روزها خبری هم از محمود و طرح تفکیک جنسیتی نبود و لا اقل تو دنیای کودکی ما راهش نمی دادیم و بهش اجازه نمیدادیم خلق الساعه طرحی بده و باعث بشه جمع دوستانه و بی ریای ما از هم بپاشه و سر آخر حتی نگه ببخشین که طرح کارشناسی نشده بود خلاصه بگذریم.
ما دلامون پاک بود و زلال به زلالی آب سر چشمه برا همین با پارتنرهای کودکی مون خواهر و برادرانه پروژه مشترکمون رو کلید می زدیم و توی راه بیابون از هر دری می گفتیم و آرزوهای شیرینمون رو به رخ می کشیدیم تا اینکه به دیمه زارها می رسیدیم انگاری پشت خط مسابقه دو 400 متر المپیک رسیدیم . با سرعت تمام توی دیمه زارها  می گشتیم و "دنه نار" جمع میکردیم و دسته میکیردیم و سعی داشتیم گوی سبقت از رقبا بربایم. وقتی به حد کفایت دشت میکردیم همچون فاتحان میل وطن می کردیم و توی راه "دنه نارهای" رسیده که رنگ شان به سرخی و گاه زردی گراییده بود را به دندون می کشیدم و از مغز صافشون میکردیم و لذت تمام .
به روستا که می رسیدیم انگاری مراسم استقبال تدارک دیده باشند دوستان به استقبال و گاه به طمع پیش می آمدن ولی توی همون دنیای کودکی هم گاه روابط حاکم می شد . حاصل دست رنجمون را گاه به یکی می دادیم و به دیگری نمی دادیم و اونی که بی نصیب می موند سعی میکرد یاد آوری کند که کجا چی برامون بذل کرده و اینجا متوقع بود که به سبب جبران محبتش دست رد به سینه اش نزنیم و یا وعده میکرد که اگه چنین کنی چنان میکنم و سعی در تطمیع کردن داشت. به  اونی هم که می دادیم یا خیلی خاطرش عزیز بود  و یا اینکه توی دنیای کودکی حساب و کتاب میکردیم که طرف چی داره و بعدها می تونیم ازش امتیاز بگیریم به نوعی سرمایه گزاری میکردیم . خلاصه توی اون لحظات سیاس قهاری می شدیم و بده بستان حساب شده ای داشتیم. و این جمله که " اوک مخواس خادیت بیایی" رایج ترین راه برای طفره رفتن از اجابت خواسته دوستان بود.
اون روزها اگه هوس "ملکک " میکردیم سراغ سوپر و یا هایپر مارکت رو نمیگرفتیم بلکه باید فرمون رو سمت دشت می چرخوندیم و بستگی داشت کدوم دشت آیش زیره بود. "دشت علدر" ,"دشت خلوری" ,"بنگاه میرو","کور من سری" هرکجا بود مقصد همونجا بود.
اون روزها سهل الوصول ترین خواسته ما همون "جیگریز" خودمون بود همه جا بود راه دوری نیاز نبود که بریم . دور مدرسه ,پشت باغها , باغای بالا , خرمنگاه و هرجا اراده میکردیم بود.اما متفاوت تر از بقیه بود چون اگه میخواستیم به کلی و از تمام قابلیت هاش بهره ببریم می بایست ابزار همراه می بردیم . لا اقل یه تیکه چوب محکم سر تیز نیاز بود که بتوانیم به "کل جیگریز" دست یابیم و وقتی بهش می رسیدیم سرخوش از پیروزی و موفقیتی که حاصل شده به هر چه دم دست بود(آستینی , پاچه ای  , کلاهی ) تمیزش میکردیم و با اشتهای وصف ناپذیری میخوردیمش که بیا و ببین انگاری گوشت ته قابلمه آبگوشت را که خوب پخته و مزه دار شده بود تصاحب کردیم.
 حکایت "پیش بینه" و "پیر مچلوک" کم از "جیگریز و کلش" نداشت اما همه جا در دسترس نبود و اگه هوس امون نمی داد می بایست عزم سرتخت های آسیاب و کلوت های پشت کمر رو میکردیم و به قول رفقا معدنش همون جا بود.
خلاصه اون روزها خبری از هرچی نبود تلاش و پشتکار و قناعت و سرخوشی بود و دنیایی پر از شیرینی و هیچکدام اینها را با خروارها چیپس و پفک و های بای و لوسی و دیش دیش و ...... سودا نمیکردیم و نمیکنیم 
این است دنیای شیرین دهه شصتیها و صد البته چهل و پنجاهیها.



تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 | 06:27 ق.ظ | نویسنده : کاظم علیزاده | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.